توییتر
- Working on my master thesis. A lot to do! 10 months ago
مطالب اخیر
بایگانی
کمی هم عکاسی
|
بهانهای برای دیدن و دیده شدن
اگر تا به حال گذارتان به دانشگاه لینشوپینگ افتاده باشد و با چند نفر از دانشجوها یا استادهای رشتههای مربوط به «توسعهی پایدار» یا «علوم محیط زیست» گپی زده باشید، حتما نام «بیوگاز» (biogas) را در میان حرفهایشان شنیدهاید. بیوگاز، تقریبا مشابه گاز طبیعی (فسیلی) است و فرق عمدهاش این است که از طریق احیاء مواد زیستی (مثل اضافههای کشتارگاهها) تهیه میشود و بنابراین اگر کل چرخه را در نظر بگیریم، سوختناش کمتر از گاز معمولی دیاکسید کربن تولید میکند.
به نقل از صفحهی فارسی شرکت تولید کنندهی بیوگاز در لینشوپینگ:
بزرگترین تأسیسات بیوگاز سوئد در لینشوپینگ است. بیوگاز از پس مانده فرآورده های صنایع موادغذائی مانند پس مانده های کشتارگاه تولید می شود. بیوگاز، گاز متان است که از تجزیه مواد در دیگ تخمیر بوجود می آید. بیوگاز پس از تصفیه شدن به یک سوخت عالی برای خودرو تبدیل می شود و در حال حاضر 70 اتوبوس، 1200 اتومبیل، تاکسی و ماشین حمل زباله در لینشوپینگ با بیوگاز کار می کنند. پنج جایگاه سوخت بیوگاز در لینشوپینگ وجود دارد. بیوکودی که پس از تخمیر باقی می ماند یک کود اعلاء می باشد که جایگرین کود وارداتی در مزارع می شود.
اگرچه سوئد بزرگترین تولید کنندهی بیوگاز در اروپا نیست، اما برخلاف سایر تولید کنندگان بیوگاز که از آن بیشتر برای تولید الکتریسیته استفاده میکنند، تلاش دارد فنآوری بیوگاز را به عنوان سوخت خودروها گسترش دهد و در واقع در این زمینه پیشتاز است.
قلب صنعت بیوگاز سوئد در شهر ماست. چند روز پیش از طرف دانشگاه از کارخانهی تولید بیوگاز لینشوپینگ بازدید کردیم. پایین همین پست میتوانید چند تا از عکسهای آن را ببینید. آن تانکرهای بزرگ در واقع هضمکننده (digesterd) هستند که مواد ارگانیک توسط باکتریها تجزیه شده، کربن آنها در نبود اکسیژن احیاء و به متان (CH4) تبدیل میشود. عکسی که پر از اشیاء سیاه ستاره شکل است در واقع خروجی همین هضمکنندههاست که چون سرشار از نیترات و فسفات است به عنوان کود کاربرد کشاورزی دارد ودر این ظرف بزرگ روباز نگهداری میشود تا به فروش برسد. راستی آیا میتوانید حدس بزنید آن اشیاء ستارهای شکل تیره رنگ که روی کودها ریخته شدهاند به چه کاری میآیند؟
این نمایش پردهای نیاز به جاوااسکریپت دارد.
بیوگاز در کارخانهی فوق به صورت زیر تولید میشود:
کلیه آب فاضلاب خانه ها و صنایع در سازمان تصفیه فاضلاب تصفیه می شود. آب فاضلاب از ظرفشوئی، لباسشوئی، توالت و دستشوئی بوجود می آید. کلیه آب باران که از سقفها و خیابانها به نزدیکترین آبراه جاری می شود تصفیه نمی شود.
استفاده از توالت فقط برای ادرار و مدفوع کردن و انداختن کاغذ توالت اهمیت دارد، هیچگونه آشغال دیگری اعم از جامد یا مایع نباید در توالت ریخته شود. بخاطر داشته باشید که هیچ ماده ای از بین نمی رود! کارکنان آب و فاضلاب هر هفته گرفتگی لوله های فاضلاب را رفع کرده و بیش از 10 تن آشغال از لوله ها بیرون می آورند. مهم است که آب حتی الامکان تمیز بازگردد چون آب فاضلاب های ما به دریای بالتیک Östersjön باز می گردد و به آب آشامیدنی شهر دیگری تبدیل می شود.
من و «ک» گروه «همفیلمیها» را حدود نه ماه قبل راه انداختیم که بعدها«ی» و اخیرا «ب» هم به ما اضافه شدند. شیوهی کارمان به این صورت است که موضوعی انتخاب میکنیم و هر هفته یک (یا چند) فیلم در دانشگاه پخش میکنیم و بعد از پخش فیلم هم دربارهاش بحث و گفتگو میکنیم. تنها اصل مهمی که داریم این است که بدون در نظر گرفتن طبع احتمالی مخاطبان، فقط فیلمهای خیلی خوب را انتخاب میکنیم. مجموعههایی که تا الان پوشش دادهایم به این صورت بودهاند: آشنایی با سینمای ژاپن (هفت فیلم)، سینمای رومان پولانسکی (هفت فیلم)، آشنایی با سینمای علمی و تخیلی (هشت فیلم تا امروز).
کلیپ کوتاهی که اینجا مشاهده میکنید (لینک در یوتیوب) را امروز بعد از پخش فیلم آخرین نبرد، ساختهی لوک بسون ساختیم. فیلمبردار «ک»، بازیگران من و «ع»، کارگردانیاش هم مشترک:
نکته: کلیپ بالا قرار است تبلیغ همفیلمیها باشد. اگر بعد از دیدن آن هنوز از همفیلمیها گریزان نشدهاید (!!) میتوانید صفحهی فیسبوک «همفیلمیها» را دنبال کنید. با اینکار هر هفته با یک فیلم خوب آشنا میشوید، حتی اگردر شهر یا دیار دیگری باشید.
با وجودی که حدود یکسال است در سوئد زندگی میکنم احساس میکنم هنوز خیلی چیزها دربارهی فرهنگ و خلق و خوی مردمان این کشور نمیدانم. از طریق «ب» که مدتی مهمان ماست امروز با کتابی آشنا شدم به نام «شوک فرهنگ – سوئد» (CultureShock – Sweden). کتاب در یکی از بخشهایش به معرفی چند مفهوم مهم در فرهنگ سوئدی میپردازد که سه تا از مهمترینهایشان را در اینجا میآورم. مفصلترش را از همان کتاب بخوانید.

مفهوم اول: درست به اندازه (Lagom)
مفهوم «لاگوم» (تلفظ سوئدی) یا «درست به اندازه» شاید پیش پا افتاده و ساده به نظر برسد، اما ریشهی عمیقی در فرهنگ سوئدی دارد که به دوران وایکینگها برمیگردد*. آدمها باید کار کنند اما نه خیلی زیاد؛ باید غذا بخورند اما نه خیلی زیاد؛ باید بنوشند اما نه خیلی زیاد؛ باید پول داشته باشند اما نه خیلی زیاد … بلکه درست به اندازه. یکی از دلایلی که نگرشهای سوسیالیستی در جامعهی سوئد پررنگ بوده، حضور همین مفهوم فرهنگی است چرا که سوسیالیسم با عدالت، برابری و «درست به اندازه» همسویی دارد.
در گذشته «لاگوم» در سطح سیاستگذاری به صورت اجرای سیستم مالیاتدهی دینامیک اجرا میشد تا ثروتهای جامعه را به صورت متعادلتری توزیع کند. در بسیاری موارد این به آن معنی بود که کارگری که اضافه کار میکرد اضافه حقوق اندکی میگرفت، در نتیجه افراد کمتری مایل به اضافه کار کردن بودند. همینطور ترفیع شغلی با حقوق بالاتر عملا درآمد نهایی چندان بیشتری نصیب شخص نمیکرد چرا که مالیات هم متناسب با درآمد فرد بیشتر میشد. در نتیجه در این سیستم، سیاست سوسیالیستی دولت عملا افراد را از زیاد کار کردن بر حذر میداشت.
مفهوم دوم: فکر نکن کسی هستی (Jantelagen)
ریشهی مفهوم «یانتِهلاگِن» (تلفظ سوئدی) یا «فکر نکن کسی هستی» به عدم علاقهی سوئدیها (و اسکاندیناویها و بریتانیاییها و استرالیاییها) به اشخاص بسیار موفق (high achievers) باز میگردد. در روایت سوئدیها اشخاص از اینکه خود را برتر یا بهتر از دیگران بدانند نهی میشوند. ده فرمان فروتنی (Jante Law) سوئدیها یا یانتِهلاگِن به شرح زیر است:
- فکر نکن ویژه و خاص هستی.
- فکر نکن به همان خوبی ما هستی.
- فکر نکن از ما زیرکتر هستی.
- فکر نکن از ما بهتر هستی.
- فکر نکن بیشتر از ما میدانی.
- فکر نکن برتر از ما هستی.
- فکر نکن به اندازهی کافی خوب هستی.
- تو نباید به ما بخندی.
- فکر نکن کسی به تو اهمیتی میدهد.
- فکر نکن میتوانی چیزی به ما یاد بدهی.
بنابراین خیلی از سوئدیها تلاش میکنند همرنگ جماعت باشند و در میان آنها خوب جا شوند. اگر یک سوئدی خیلی در کارش موفق شود، خود را در معرض حسادت همسایهها، دوستان و بستگان قرار داده است، مگر اینکه «درست به اندازه» (lagom) موفق باشد. نتیجهی این دیدگاه این میشود که دانشآموزانی که استعدادهای درخشانی هم دارند از گرفتن مشاغل چالشبرانگیز برحذر و به گرفتن مشاغل لاگوم (مشاغلی که درست به اندازه هستند) تشویق میشوند. اگر دانشآموزی جاهطلب باشد به این معناست که فکر کرده از دیگران بهتر است، در حالی که این نگرش از لحاظ فرهنگی پذیرفته نیست. «یانتِهلاگِن» کارآفرینها، ماجراجویان، هنرمندان، مخترعان و همینطور دانشآموزان معمولی را تحت تاثیر قرار میدهد.
مفهوم سوم: امن و مطمئن (Trygghet)
«تریگهِت» (تلفظ سوئدی) را میتوان به امنیت و اطمینان خاطر ترجمه کرد که مفهومی بسیار عزیز و مهم در قلب سوئدیهاست. سوئدیها ترجیح میدهند محتاط باشند و تلاش میکنند قبل از هر تصمیمی خطرات مربوط به آن را ببینند. در کسب و کار، آنها معمولا هر حرکتی را مستند و ابعاد آنرا به خوبی بررسی میکنند زیرا اعتقاد دارند همیشه بهتر است جانب احتیاط را نگاه داشت.
این موضوع با علاقهی سوئدیها به برنامهریزی و قابل پیشبینی بودن و تصمیمگیری برپایهی وفاق همگانی همخوانی دارد. از نظر آنها، اگر اختلاف نظر بین اعضای گروه وجود داشته باشد، تصمیم خوب گرفته نمیشود. از طرف دیگر، تصمیم گرفتن برای سوئدیها به معنای کیفیت و قابل اعتماد بودن است، یعنی سوئدیها وقتی تصمیمی را بگیرند معمولا پای آن میایستند.
مثلا بخشی از برنامهی مسکن دولت رفاه در سوئد به این دیدگاه بر میگردد. دولت رفاه سعی میکند در برابر چیزهایی که باعث اضطراب و عدم اطمینان خاطر میشوند، آرامش و امنیت به وجود بیاورد و به سوئدیها امکان میدهد تا با اطمینان خاطر برای زندگیشان برنامهریزی کنند. این موضوع به دولت هم بر میگردد. دولت در بیشتر موارد با مردم روراست است . در سوئد مطابق قانون اسناد و مدارک دولتی بسیاری در دسترس عموم مردم قرار دارد. علاوه بر آن افراد میتوانند پروندههای شخصی خود مثل پروندهی پزشکی، پلیس و غیره را از دولت درخواست کنند که باعث فراق خاطر آنها میشود.
مفهوم «تریگهِت» فقط در مواجهه با خطر یا ترس خلاصه نمیشود بلکه به احساس امنیت در شغل، خانه و خانواده نیز بر میگردد. به همین منظور سوئدیها در مقایسه با آمریکاییها یا بریتانیاییها کمتر در سطح کشور جابهجا میشوند و از اینکه به دلایل شغلی محل زندگی خود را عوض کنند چندان استقبال نمیکنند (به خصوص در سنین بالاتر).
________________________
* ظاهرا وایکینگها در هنگام نوشیدن از یک ظرف مشترک استفاده میکردند و هر وایکینگ باید «درست به اندازه» نوشیدنی برمیداشت تا اولا به اندازهی کافی سیراب شود و ثانیا به دیگران اجحاف نشود.
به صورت سنتی یکی از مشکلهای وقتگیر من هنگام خرید در فروشگاههای بزرگ (سوپرمارکتهای بزرگ از نوع غربیاش) این بوده که تنوع محصولات زیاد است و انتخاب کردن از میان آن همه برند مختلف کار سادهای نیست. به خصوص که خواندن محتوای تشکیل دهندهی غذاها کاری وقتگیر و بعضا تخصصی است و در نهایت نمیتوانم مطمئن باشم چیزی که میخرم بالاخره از نظر سلامتی محصول خوبی هست یا نه؟ البته نه به کلی از اصول سالم غذا خوردن بیاطلاع نیستم، مثلا میدانم نان سبوسدار (نان تیره) بهتر از نان بدون سبوس (نان سفید) است یا چربی اشباع شده (جامد) خوب نیست اما تصدیق کنید که بررسی مواد تشکیل دهندهی آن همه محصول غذایی و بعد انتخاب کردن از میان آنها کاری است که هم تخصص بالایی میخواهد و هم خیلی وقت میگیرد. نتیجه اینکه شاید خیلیها بگویند ولش کن بابا، سالم نیست که نیست….
اما اگر راه حلی باشد که بتوانید فقط غذاهای سالم انتخاب کنید و هم خیلی سریع و راحت باشد چطور؟
چند روز پیش راهش را پیدا کردم.
در کشورهای اسکاندیناوی موسوم به نوردیک (سوئد، دانمارک، نروژ) دولت ابتکار جالبی زده است که اولین بار در سال 1989 در سوئد اجرا شد (مفصلترش را اینجا بخوانید). در این کشورها غذاهای سالم مزین به یک علامت ویژه میشوند که به خریدار کمک میکند به سادگی در فروشگاه از میان انبوه محصولات غذایی مختلف، انتخاب سالم و خوبی را انجام دهد. این علامت «برچسب سوراخ کلید» (keyhole label) نامیده میشود و به شکل زیر است:
در هر گروه از محصولات غذایی، فقط محصولاتی میتوانند این علامت را روی بستهبندی خود منتشر کنند که واجد شرایط ذکر شده در استاندارد سلامتی که توسط دولت تعیین میشود باشند. مثلا غذاهایی که چربی، قند، نمک کمتر و فیبر غذایی بیشتر دارند (مثلا نانهای سبوسدار) و غیره. معیار اینکه چه غذایی سالم است و چه غذایی سالم نیست نیز از طریق تحقیقات علمی تعیین میشود و موسوم به «توصیههای تغذیه نوردیک» (Nordic Nutrition Recommendations) است.
خلاصه اینکه از وقتی با این علامت آشنا شدهام کار خرید کردنم خیلی راحتتر شده. داخل فروشگاه میشوم و فقط محصولاتی را انتخاب میکنم که نشان سلامتی را دارند. اگر در سوئد، دانمارک یا نروژ زندگی میکنید موقع خرید کردن، سوراخ کلید سلامتی را فراموش نکنید!
پینوشت: این را یادم رفت بگویم که طراحی لوگوی «سوراخ کلید» هم جالب بوده است. لوگو خود کلید نیست و سوراخ کلید است، چرا که کلید اصلی سلامتی دست شماست و هیچکس نمیتواند آنرا به شما بدهد. اما با این کلید میتوانید قفل سلامتی را باز کنید. لوگویی ساده و با معنا.
مدیر هاستل که پسر روس جوانی بود و بعدها فهمیدم اسمش مایکل است و در ونیز اقتصاد میخواند، در حالی که کلید اتاقم را به من میداد گفت شما خوششانس هستید چون همهی اتاقهای چهارنفره پر هستند و شما به یک اتاق سه نفره میروید. یک نفر هم آمده و الان توی اتاق است.
کلید را گرفتم و داخل اتاق شدم. سه تا تخت بود. دو تا نزدیک هم به صورت موازی و یکی هم در آنسوی اتاق به بر امتداد دو تخت اول عمود بود. کنار یکی از تختهای موازی نزدیک پنجره، یک کولهپشتی عظیم قرار داشت و از توی حمام صدای آب میآمد. با دیدن رنگ کولهپشتی و نوع وسایلی که روی میز و تخت بودند نیازی نبود شرلوک هولمز باشم تا بتوانم حدس بزنم هم اتاقیام، یک دختر است. راستش را بخواهید همزمان هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه به هر حال مصاحبت با یک دختر جذابتر از مصاحبت با یک پسر است و ناراحت از اینکه احساس میکردم شاید از آن نوع دخترهایی باشد که در حضورش زیاد راحت نباشم و معذب شوم.
حدسم به کل اشتباه بود. دخترک هیچ کدام از این دو نوع نبود. نه کسی بود که مصاحبتش لزوما جذابتر از مصاحبت یک پسر باشد و نه کسی بود که در حضورش معذب باشم. یک آدم به معنای واقعی کول و باحال بود. استرالیایی بود و چهار ماه بود که در حال گشتن به دور آسیا و اروپا بود. نه لوس بود و نه زیادی محکم، اهل ورزش و دویدن (میگفت 13 کیلومتر میدود) و سرفینگ و کایت سواری و بانجی جامپینگ. از بس زیر آفتاب ورجه وورجه کرده بود پوستش مثل تاج خروس دانه دانه و قرمز شده بود، و در عین حال هم شخصیتاش پخته، بیتکلف، آرام و دوست داشتنی بود.
ساعتها گذشت و کمکم معلوم شد که پنهلوپی، سرشار از انرژی مثبت، مغرور و بیتکلف و چابک و اهل نوشیدن و خوردن و راه رفتن بود. نه حوصلهاش از عکاسیهای طولانی من سر میرفت و نه زیادی خودش را علاقهمند نشان میداد که شورش را دربیاورد. اگر در خوردن زیادهروی میکردم، پایه بود یا اینکه خیلی ریلکس میگفت تو بخور و خودش نمیخورد. نه کم حرف بود که آدم فکر کند خودش را گرفته و نه وراج که مغز آدم را بخورد. نه خیلی مقتصد بود که هی بخواهد دو دوتا چهارتا کند که این را نخوریم گران است و آن را ننوشیم که بهمان است و نه خیلی ولخرج بود که من دانشجو پیشاش کم بیاورم. غر نمیزد و نسبت به خودش نگاه مثبتی داشت و تازه او کسی بود که پیشنهاد کرد موقع خوردن ناهار کنار کانال بزرگ روی اسکلهی چوبی کوچکی بنشینیم و پاهایمان را از لبهاش دراز کنیم تا همانطور که ساندویچ میخوریم و او از فیلمنامههایی که کار کرده بود (کارش ویراستاری فیلمنامهی فیلمها بود) برای من میگفت از منظرهی روبهرو و قایقها و جریان خنک آب زیر پاهایمان محظوظ شویم.
راستی هم که مایکل درست گفته بود. من خوششانس بودم، چرا که بعید میدانم امکان داشت هماتاقی غریبهای بهتر از پنی (پنهلوپی) نصیبم شود. چند روز بعد، توی ستون سمت راست کارتپستالی که به عنوان یادگاری به من داد نوشت:
Keep up with the image & moment capturing
both digitally & mentally
موجز و ساده همه چیز را گفته بود: «ثبت تصویرها و لحظات به صورت ذهنی یا دیجیتال.» و این درست همان کاری است که من قرار است انجام دهم: ثبت خاطرههای سفر ونیز به صورت ذهنی و دیجیتال!
اصلا همین که شما دارید این خطها را میخوانید یعنی من به توصیهی پنی عمل کردهام.
این نوشته دربارهی فیلم «سرآغاز» (Inception) است که این روزها در حال اکران در سینماهای سوئد است. در جریان باشید که به نظر من این فیلم ارزش دیدن ندارد، اما اگر مصمم هستید که فیلم را ببینید این نوشته را نخوانید. این یک نقد نیست، خلاصهی نظر من دربارهی این فیلم است.
یکی از معدود دفعاتی که بعد از دیدن یک فیلم در سینما احساس کردم پول و وقت و اعصابم را توی سطل آشغال ریختهام و در نتیجه احساس حماقت تمام وجودم را فرا گرفت، چند روز پیش، بعد از دیدن فیلم «سرآغاز» (Inception) ساختهی کریستوفر نولان بود. فیلم با شعار بلندپروازانهی «رویا واقعیت دارد» (The Dream is Real) خود را به من معرفی کرده بود و جسته و گریخته در وب مجازی و شبکهی واقعی اطرافیانم دربارهی اهمیتش خوانده و شنیده بودم و سابقهی کارگردانش در «ممنتو» (Memento) که اگر چه فیلم فرمگرایی بود دست کم قوام خوبی داشت و فیلم بهتر «شوالیهی سیاه» (Dark Knight) من را فریب داد که «سرآغاز» هم اگر نه بهتر از این دو فیلم که دست کم در همان حدود است.
تشخیص اشتباه!
خلاصه بگویم: فیلم مزخرف بود. فیلم از سوژهای شاعرانه یعنی «رویا دیدن» استفاده میکند که امکان ایجاد خلاقانهترین صحنههای تصویری را به کارگردان میدهد، اما چیزی فراتر از مجموعهی ناقص و در هم و برهمی از بازیهای فرمالیستی و ابزارگرایانه و به شدت غیرقابل باور با پدیدهی «خواب دیدن» نیست. فیلم نه داستان قابل باوری میسازد، نه روایت داستانی خوبی دارد، نه از ساختار خوبی برخوردار است و نه حتی به عنوان یک فیلم بزن و درروی بالیوودی/هالیوودی سرگرم کننده است.
ایدهی فیلم این است که میتوانیم به جهان خواب آدمهای دیگر نفوذ کنیم و این دنیاهای خواب، خودشان تابع قوانین علت و معلولی معمول در دنیای واقعی هستند. مثلا در دنیای خواب، اگر چه ممکن است برخی از این قوانین بسته به اراده یا ناخودآگاه شخص خواب بیننده تغییر کند، اما قوانین فیزیک و جاذبه به دقت رعایت میشوند. دنیای خواب از این نظر هیچ فرقی با دنیای واقعیت ندارد. فیلم که انتظار دارد ما چنین تصور گزافی را بپذیریم برای باورپذیر کردن آن به اقدامهای فرمالیستی دست میزند که در نهایت جهان خلق شده در فیلم را حتی باورنکردنیتر و غیرقابلپذیرشتر میکند تا جایی که کل ماجرا به یک تعقیب و گریز مضحک تقلیل مییابد.
علیرغم تلاش عمدهی کارگردان برای پیچیده نشان دادن داستان که بیشتر در سطح فرم و بازی ابزارگرایانه با تدوین صورت گرفته است، داستان فیلم به صورت بسیار ساده و خطی روایت میشود. فیلم تقریبا فلاش بک و فلاش فوروارد ندارد و از این نظر یک روایت بسیار ساده است. به فیلمی که داستانپردازی ساده ولی فرم پیچیده داشته باشد چه میگوییم؟ شما را نمیدانم، برای من این نوع رفتار بوی ریاکاری و بازی کردن با عقل و حس مخاطب میدهد.
کارگردان برای نشان دادن داستانهای مختلفی که در لایههای مختلف خواب در حال رخ دادن هستند، ناشیانه هر چند دقیقه یکبار به یکی از این لایهها ناخونکی میزند و چند صحنهی بیمعنا (مثل سقوط آهستهی ماشین به آب، یا مردی که بیهدف توی برفها تک و توک تیری به دشمنها میاندازد و …) را نشان میدهد که توی ذوق زن است و این احساس را به من مخاطب میدهد که کارگردان من را احمق فرض کرده که انگار ذهنم توانایی اینکه چند لایهی مختلف داستان را توی حافظهام نگه دارم ندارد و باید حتما هر چند دقیقه آن کاتهای خالی از معنا را به من نشان دهد و یادم بیاندازد که «هی! ببین. این لایهی سوم یا دوم یا اول خوابهها!!».
تنها نکتههای مثبت فیلم:
یکی صحنهی برگرداندن شهر روی شهر که جالب و رویایی بود و راستی راستی به خواب میمانست. دیگر هم پایان فیلم بود که خیلی خوب تمام شد. درست از آنجا که «کاب» (Cobb) قهرمان داستان در فرودگاه با این عبارت که «به خانه خوشآمدی» مواجه میشود. مخاطب میداند که او نمیتواند به خانهاش بازگردد و در نتیجه بلافاصله متوجه میشود که «آها! او باید خواب باشد… او در جهان رویاهایش گم شده است.» این نوع بیان ظریف سینمایی دقیقن چیزی است که فیلم از در عمدهی طول خود از فقدانش رنج میبرد و ای کاش کارگردانش از آن بیشتر استفاده میکرد.
به غیر از چند سکانس جالب که مثالش را بالا زدم، «سرآغاز» که فیلمی دربارهی رویاست، تنهای رویایی که دارد خلق کردن یک ماتریکس شل و ول است. رویایی که حتی اگر به آن دست مییازید رویای سینمایی حقیری میبود، چه رسد به اینکه حتی نتوانسته درصدی از شور و هیجانی که دیدن ماتریکس در مخاطب ایجاد میکرد را ایجاد کند.
اگر کمی با کارگردان مهربان باشم و همینطور با خودم و شما صادق، باید بگویم «سرآغاز» بدون تردید مزخرفترین فیلمی است که در سال 2010 تا این لحظه دیدهام و امیدوارم مزخرفترین فیلم هم باقی بماند.
هوا آفتابی بود و من توی اتاق بودم که دیدم صدای شُرشُر باران میآید. اول باورم نشد اما واقعی بود: باران در آفتاب! قبلا یکی دو بار دیده بودم اما هیچکدام اینقدر شدید و طولانی نبودند. باران-آفتاب لینشوپینگ در واقع اولین تجربهی درست و حسابی من از این پدیدهی زیبا و شگفت بود.
چند ثانیه از آن را فیلم گرفتهام. فیلم را از توی بالکن اتاق گرفتهام و سعی کردهام با استفاده از نمای نزدیک (قطرات آب روی برگ) و همینطور گرفتن نمای ضد نور ریزش تند باران را که در حالت عادی در فیلم نمیتوان دید نشان بدهم. صدای باران به خصوص از حدود دقیقهی دوم به بعد هم که کاملا واضح است.
این یک نامهی وارده از طرف یک دوست است که عینا (با اندکی ویراستاری) منتشر میکنم.
این همه قید و بند کافی نیست؟ بس کنید جانم. کم محدودیت و اجبار دور و برمان را گرفته؟ کم مجبورم به ساز شما برقصم؟ من که قول دادهام قوانین دست و پا گیر شما را رعایت کنم. لطفا قانون جدید برایم نگذارید. قبول؟
صبح که میخواهم از خانه بیرون بروم مجبورم لباس بپوشم. هوا گرم است و بدن میطلبد که همینطوری بروم توی خیابان. پای برهنه و شاید هم دست و کمر و اینها هم برهنه… شاید هم بیشتر. اما نمیشود. زشت است و طبعا آدم آبرو دارد.
یا وقتی توی کوچه همسایه (ببخشید؛ مرد همسایه) را میبینم باید لبخند بزنم. سوال: نمیشود لبخند نزنم و هدفون را از توی گوشم در نیاورم و عملا طرف را سگمحل کنم یا حتی بهش اخمکی بیاندازم؟ پاسخ: نه نمیشود. این کار زشت است. خلاف قید و بندهایی است که ما با آن زندگی میکنیم. اگه دو سه روز پشت سر هم با اخم جواب سلام کسی را بدهم بد میشود و توی محله مشهور میشم به یک آدم گنده دماغ. کاملا واضح است که من نمیخواهم گنده دماغ باشم.
شبها باید توی تختخواب بخوابم. موقع رانندگی باید بین خطها رانندگی کنم و وقتی چراغ نارنجی میشود به ترمز فکر کنم. اصلا باید سوار ماشین شوم. شما که انتظار ندارید از ماشین استفاده نکنم؟ بدون ماشین و ماشینحساب و کامپیوتر و موبایل جدیدم که همیشه به اینترنت وصل است مگر میتوانم زندگی کنم؟ این هم یک قید و بند دیگر است. باید جایی باشم که به این وسایل حیاتی دسترسی مکفی داشته باشم. من به آب تصفیهشده و مغازه و ساعت احتیاج دارم.
از گپ زدنهای سر میز شام که اجازه دهید هیچ نگویم. آدم هر چه دلش میخواهد باید قایم کند. هوس گلابی کردهای اما باید لبخند بزنی و تند تند دربارهی هویج و قناری صحبت کنی. طرف مقابل هم هوس شلغم پخته کرده اما لابد دربارهی جام جهانی مطالبی را بلغور میکند. اینها قید و بند نیست؟ اینها شش در چهار بودن نیست؟
قبل از خواب باید مسواک بزنم. بعد از خواب باید مسواک بزنم. از روی جدولهای کنار خیابان نمیشود راه بروم و به لبهی خیابان که میرسم هم نمیتوانم شلنگتخته بیاندازم، ضایع است و نسبت به سن آدم میگویند طرف کم دارد. تلفنها را باید جواب بدهم. اصلا موبایلم را باید روشن نگه دارم. توی مترو باید مواظب باشم زیاد به پر و پاچهی ملت یا کلیویجها خیره نشوم چون زشت است. حالا شانس آوردیم هیز نیستیم وگرنه این قید و بند حسابی آزار دهنده میشد.
دربارهی بعضی کارها نمیشود با بعضی آدمها صحبت کرد. در حالی که بعضی حرفها را حتما باید به بعضی آدمها بزنی. از طرف دیگر، این قوانین هر لحظه ممکن است تغییر کنند. حرفی را که تا دیروز نمیشد بزنی امروز اگر نزنی، به طرف مقابل بر میخورد و برعکس، اگر حرفی را که تا دیروز باید میزدی امروز بزنی آبروریزی میشود. گیج کننده و از آن بدتر محدود کننده نیست؟ باز که دارید آن طوری نگاهم میکنید! من که قول دادهام حواسم جمع باشد و مطابق قوانین شما صحبت کنم.
با دست غذا خوردن توی یک جامعهی متمدن کار ضایعی است مگر نه؟! خوب. من دلم میخواهم بعضی چیزها را بعضی وقتها با دست بخورم. ماکارونی را هورت بکشم و دلم میخواهد سس را ته ظرف سالاد لیس بزنم چون حال میدهد و ترش و شورش حسابی زبان آدم را خوشحال میکند. اصلا لیس زدن حال میدهد. اما حیف. نباید جلوی مردم اینکارها را بکنم. آبروریزی میشود. ضایع است. باشد. گوش میدهم. با قاشق و چنگال غذا میخورم. شلوغش نکنید لطفا.
میدانم که زشت است از دختری خوش قامت و زیبا بخواهم که از او عکس نودیتی بگیرم. عکاسی هم تابو است؟ اگر خودش دوست داشته باشد چه؟ خوب. اشکال ندارد. عکس نود نمیگیرم. یک وقت فکر نکنید سقف آسمان دارد روی سرمان خراب میشود.
اگر به اعتقادات کسی بخندم و یک لیوان آب هم رویش بخورم و بعد هم بگویم زرشگ کار ضایعی است؟ وقتی اعتقادات یک نفر به نظرم خنده دار است چه اشکالی دارد که خندهدار بودنش را با خندهای به وسعت همهی دندانهایم تایید کنم؟ اشکال دارد. میدانم… لطفا این طور نگاهم نکنید.
یک روز هوس کردم پلهبرقی را بر عکس طی کنم. پله بالا میآمد و من میخواستم از آن پایین برم. دلیل خاصی برای این تمایل شهوتناکم نداشتم. یک آن به نظرم رسید حال میدهد آدم پلهبرقی و خودش و چند تا آدم بیکار دیگر را سر کار بگذارد. اما بعد منصرف شدم. بیشتر وقتها منصرف میشوم. میدانید همین قید و بندها هستند که آدم را متمدن میکنند.
یواشکی وسطهای مهمانیها جیم میزنم تا تنهایی آهنگ گوش بدهم و با یک بندهخدایی در آن سوی اقیانوس (شاید) شطرنج و کلمهسازی بازی بکنم. بعد از نیم ساعت که به بزم ماسیدهی شبانه بر میگردم طوری نگاهم میکنید که انگار جنایت کردهام. شاید مهمانیتان مضحک بوده که رفتم و کلمهسازی کردم… باشد. باشد. باشد. خودم میدانم. متمدنانه نیست که آدم یک ملت بزرگ را موقع شام مچل کند و برود کلمهسازی کند و کلهاش را هم موقع موسیقی گوش دادن تکان بدهد. از دور آدم را نگاه میکنند و فکر میکنند یک چیزیش میشود.
توی جمع اگر کم حرف میزنم، میگویید خودم را گرفتهام یا ناراحتم. خودم را رها میکنم میگویید بازیگوش و گستاخ شدهام. با مزهبازی که در بیاورم میگویید آکادمیک سنس او هیومورم شما را کشته است. مجسمهی سکوت میشوم و گوشهای مینشینم نظارهگر، میگویید چرا نمک نمیریزم و نطقم کور شده است. از چهارچوب خارج شدم؟ قید و بند و عرف شما را زیر پا گذاشتم ببخشید… دیگر تکرار نمیشود.
ایمیلها را دیر جواب بدهم زشت است. اگر جواب ندهم بیمرام هستم. قانون ایمیل این است: زود جواب بده. زود. زود. زود. باشه سعی میکنم این یکی قانون را هم لحاظ کنم.
از توی باغچهی مردم نباید گل بچینم. زشت است. حتی اگر نیتام خیر باشد و بخواهم بدهمش به یک نفر که خوشحال بشود. خوب باشد. گل توی باغچهی مردم را هم نمیکنم. میروم و از گلفروشی میخرم. اما گلفروشی دور است. از جنگل بکنم؟ چیپ و ضایع است. اصلا ولش کنید. خودتان گل هستید، عمرتان عمر گل نباشد.
حالا تو را به خدا من را از جمعتان طرد نکنید. من قول دادهام. قول دادهام که لخت در خیابانهایتان راه نروم و جواب لبخندهایتان را با لبخند بدهم. قول دادهام که روی پلهبرقیهایتان برعکس ندوم و روی جدول خیابانهایتان شلنگ تخته نیندازم و از دخترهایتان هم عکس نود نگیرم. قول دادهام دیگر. تازه توی مهمانیهایتان هم جیم نمیزنم که پازل حل کنم. همانطور مینشینم و همهی حرفهایتان را گوش میدهم و سرم را به نشانهی لذت بردن مدام تکان میدهم و گاهی هم برای اینکه فکر نکنید توی خودم هستم یا تحویلتان نمیگیرم کلمات قصار تاییدآمیزی پرتاب میکنم. نه برای شما و نه برای هیچ کس دیگر گل از توی جنگل نمیچینم و ماکارونی را هورت نمیکشم و ته ظرف سالاد را هم لیس نمیزنم. خلاصه قول دادهام که سعی کنم تا امکانش را دارم توی نظم شیش در چهار شما خودم را جا بدهم. اما لطفا قانون جدیدی برایم نگذارید. این همه قید و بند کافی نیست؟ بس کنید بابا. کم محدودیت و اجبار دور و برمان را گرفته؟ کم مجبورم به ساز جامعه برقصم؟ حالا من هیچ، خودتان خسته نشدهاید؟
این روزها اگر چه به لطف حضور افرادی عزیز در کنارم آرام و شیرین سپری میشود اما دو خبر مهم و ناراحت کننده باعث شدند که واقعیتهای زندگی و جامعهی امروز را فراموش نکنم.
1. اول خبر درگذشت آقای کارولوکس بود که برایم کاملا غیرمترقبه و تکاندهنده بود. مثل شهریار، من هم درس مستقیمی با ایشان نداشتم اما همیشه و تقریبا بدون استثناء از او و شخصیت علمی و همینطور انسانیاش تعریفها شنیده بودم و در برخوردهای کوتاهی هم که با او داشتم چیزی جز فروتنی و سادگی ندیده بودم. میتوانم تصور کنم درگذشت کارولوکس اگر برای من که فقط از دور گرمای شخصیتاش را حس کرده بودم دردناک بوده چقدر برای دوستان و شاگردان مستقیماش میبایست ناگوار بوده باشد.
2. خبر ناگوار دوم با یک ایمیل به دست من رسید. از آن نوع ایمیلهایی که با FWD شروع میشوند و من را متمایل به این میکنند که ایمیل را نخوانده روانهی سطل زباله کنم. اما اینیکی را همسر یکی از دوستانم فرستاده بود که معمولا برای من ایمیل نمیفرستد. اما عنوان ایمیل برق از چشمانم پرانید: «حامد صابر را آزاد کنید!»
حامد مگر دستگیر شده؟ ایمیل این را میگفت. واکنش آنی من مواجه شدن با موجی از افکار و احساسات مختلف بود که به سویم هجوم آوردند. احساس گناه از اینکه این همه مدت از حامد بیخبر بودهام، احساس نگرانی از وضعیت فعلیاش و همینطور احساس اندوه از به یاد آوردن روزهای شاد و شیرینی که با بچههای فلیکر داشتیم… حامد پسر فعال، صادق، دوستداشتنی و خلاقی است. امیدوارم خیلی زود خبر آزادیاش را صحیح و سالم بخوانیم که کمتر کسی میتواند مجرم بودن او را باور کند.
کامنتهای اخیر