توییتر
- Working on my master thesis. A lot to do! 10 months ago
مطالب اخیر
بایگانی
کمی هم عکاسی
|
بهانهای برای دیدن و دیده شدن
اگر تا به حال گذارتان به دانشگاه لینشوپینگ افتاده باشد و با چند نفر از دانشجوها یا استادهای رشتههای مربوط به «توسعهی پایدار» یا «علوم محیط زیست» گپی زده باشید، حتما نام «بیوگاز» (biogas) را در میان حرفهایشان شنیدهاید. بیوگاز، تقریبا مشابه گاز طبیعی (فسیلی) است و فرق عمدهاش این است که از طریق احیاء [...]
من و «ک» گروه «همفیلمیها» را حدود نه ماه قبل راه انداختیم که بعدها«ی» و اخیرا «ب» هم به ما اضافه شدند. شیوهی کارمان به این صورت است که موضوعی انتخاب میکنیم و هر هفته یک (یا چند) فیلم در دانشگاه پخش میکنیم و بعد از پخش فیلم هم دربارهاش بحث و گفتگو میکنیم. تنها [...]
با وجودی که حدود یکسال است در سوئد زندگی میکنم احساس میکنم هنوز خیلی چیزها دربارهی فرهنگ و خلق و خوی مردمان این کشور نمیدانم. از طریق «ب» که مدتی مهمان ماست امروز با کتابی آشنا شدم به نام «شوک فرهنگ – سوئد» (CultureShock – Sweden). کتاب در یکی از بخشهایش به معرفی چند مفهوم [...]
به صورت سنتی یکی از مشکلهای وقتگیر من هنگام خرید در فروشگاههای بزرگ (سوپرمارکتهای بزرگ از نوع غربیاش) این بوده که تنوع محصولات زیاد است و انتخاب کردن از میان آن همه برند مختلف کار سادهای نیست. به خصوص که خواندن محتوای تشکیل دهندهی غذاها کاری وقتگیر و بعضا تخصصی است و در نهایت نمیتوانم [...]
مدیر هاستل که پسر روس جوانی بود و بعدها فهمیدم اسمش مایکل است و در ونیز اقتصاد میخواند، در حالی که کلید اتاقم را به من میداد گفت شما خوششانس هستید چون همهی اتاقهای چهارنفره پر هستند و شما به یک اتاق سه نفره میروید. یک نفر هم آمده و الان توی اتاق است. کلید [...]
این نوشته دربارهی فیلم «سرآغاز» (Inception) است که این روزها در حال اکران در سینماهای سوئد است. در جریان باشید که به نظر من این فیلم ارزش دیدن ندارد، اما اگر مصمم هستید که فیلم را ببینید این نوشته را نخوانید. این یک نقد نیست، خلاصهی نظر من دربارهی این فیلم است. یکی از معدود دفعاتی [...]
هوا آفتابی بود و من توی اتاق بودم که دیدم صدای شُرشُر باران میآید. اول باورم نشد اما واقعی بود: باران در آفتاب! قبلا یکی دو بار دیده بودم اما هیچکدام اینقدر شدید و طولانی نبودند. باران-آفتاب لینشوپینگ در واقع اولین تجربهی درست و حسابی من از این پدیدهی زیبا و شگفت بود. چند ثانیه [...]
این یک نامهی وارده از طرف یک دوست است که عینا (با اندکی ویراستاری) منتشر میکنم. . امروز بعد از صحبت با تو به سراغ ِ مسافری رفتم. زن و مردی بودند میان سال شاید به سن خودم. چون مکالمات برایم جالب بود آن را به صورت دیالوگ برایت نقل میکنم: . راوی: مقصد کجاست؟ [...]
این همه قید و بند کافی نیست؟ بس کنید جانم. کم محدودیت و اجبار دور و برمان را گرفته؟ کم مجبورم به ساز شما برقصم؟ من که قول دادهام قوانین دست و پا گیر شما را رعایت کنم. لطفا قانون جدید برایم نگذارید. قبول؟ صبح که میخواهم از خانه بیرون بروم مجبورم لباس بپوشم. هوا [...]
این روزها اگر چه به لطف حضور افرادی عزیز در کنارم آرام و شیرین سپری میشود اما دو خبر مهم و ناراحت کننده باعث شدند که واقعیتهای زندگی و جامعهی امروز را فراموش نکنم. 1. اول خبر درگذشت آقای کارولوکس بود که برایم کاملا غیرمترقبه و تکاندهنده بود. مثل شهریار، من هم درس مستقیمی با ایشان [...]
کامنتهای اخیر