دوربین

بهانه‌ای برای دیدن و دیده‌ شدن

و پنه‌لوپی به من یک کارت پستال داد

مدیر هاستل که پسر روس جوانی بود و بعدها فهمیدم اسمش مایکل است و در ونیز اقتصاد می‌خواند، در حالی که کلید اتاقم را به من می‌داد گفت شما خوش‌شانس هستید چون همه‌ی اتاق‌های چهارنفره پر هستند و شما به یک اتاق سه نفره می‌روید. یک نفر هم آمده و الان توی اتاق است.

کلید را گرفتم و داخل اتاق شدم. سه تا تخت بود. دو تا نزدیک هم به صورت موازی و یکی هم در آن‌سوی اتاق به بر امتداد دو تخت اول عمود بود. کنار یکی از تخت‌های موازی نزدیک پنجره، یک کوله‌پشتی عظیم قرار داشت و از توی حمام صدای آب می‌آمد. با دیدن رنگ‌ کوله‌پشتی و نوع وسایلی که روی میز و تخت بودند نیازی نبود شرلوک هولمز باشم تا بتوانم حدس بزنم هم اتاقی‌ام، یک دختر است. راستش را بخواهید هم‌زمان هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از این‌که به هر حال مصاحبت با یک دختر جذاب‌تر از مصاحبت با یک پسر است و ناراحت از این‌که احساس می‌کردم شاید از آن نوع دخترهایی باشد که در حضورش زیاد راحت نباشم و معذب شوم.

حدسم به کل اشتباه بود. دخترک هیچ کدام از این دو نوع نبود. نه کسی بود که مصاحبتش لزوما جذاب‌تر از مصاحبت یک پسر باشد و نه کسی بود که در حضورش معذب باشم. یک آدم به معنای واقعی کول و باحال بود. استرالیایی بود و چهار ماه بود که در حال گشتن به دور آسیا و اروپا بود. نه لوس بود و نه زیادی محکم، اهل ورزش و دویدن (می‌گفت 13 کیلومتر می‌دود) و سرفینگ و کایت سواری و بانجی جامپینگ. از بس زیر آفتاب ورجه وورجه کرده بود پوستش مثل تاج خروس دانه دانه و قرمز شده بود، و در عین حال هم شخصیت‌اش پخته، بی‌تکلف، آرام و دوست داشتنی بود.

ساعت‌ها گذشت و کم‌کم معلوم شد که پنه‌لوپی، سرشار از انرژی مثبت، مغرور و بی‌تکلف و چابک و اهل نوشیدن و خوردن و راه رفتن بود. نه حوصله‌اش از عکاسی‌های طولانی من سر می‌رفت و نه زیادی خودش را علاقه‌مند نشان می‌داد که شورش را دربیاورد. اگر در خوردن زیاده‌روی می‌کردم، پایه بود یا این‌که خیلی ریلکس می‌گفت تو بخور و خودش نمی‌خورد. نه کم حرف بود که آدم فکر کند خودش را گرفته و نه وراج که مغز آدم را بخورد. نه خیلی مقتصد بود که هی بخواهد دو دوتا چهارتا کند که این را نخوریم گران است و آن را ننوشیم که بهمان است و نه خیلی ولخرج بود که من دانشجو پیش‌اش کم بیاورم. غر نمی‌زد و نسبت به خودش نگاه مثبتی داشت و تازه‌ او کسی بود که پیشنهاد کرد موقع خوردن ناهار کنار کانال بزرگ روی اسکله‌ی چوبی کوچکی بنشینیم و پاهایمان را از لبه‌اش دراز کنیم تا همان‌طور که ساندویچ می‌خوریم و او از فیلم‌نامه‌هایی که کار کرده بود (کارش ویراستاری فیلم‌نامه‌ی فیلم‌ها بود) برای من می‌گفت از منظره‌ی روبه‌رو و قایق‌ها و جریان خنک آب زیر پاهایمان محظوظ شویم.

راستی هم که مایکل درست گفته بود. من خوش‌شانس بودم، چرا که بعید می‌دانم امکان داشت هم‌اتاقی غریبه‌‌ای بهتر از پنی (پنه‌لوپی) نصیبم شود. چند روز بعد، توی ستون سمت راست کارت‌پستالی که به عنوان یادگاری به من داد نوشت:

Keep up with the image & moment capturing

both digitally & mentally

موجز و ساده همه چیز را گفته بود: «ثبت تصویرها و لحظات به صورت ذهنی یا دیجیتال.» و این درست همان کاری است که من قرار است انجام دهم: ثبت خاطره‌های سفر ونیز به صورت ذهنی و دیجیتال!

اصلا همین که شما دارید این خط‌ها را می‌خوانید یعنی من به توصیه‌ی پنی عمل کرده‌ام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.