توییتر
- Working on my master thesis. A lot to do! 10 months ago
مطالب اخیر
بایگانی
کمی هم عکاسی
|
بهانهای برای دیدن و دیده شدن
جفا بر ذهن است که خاطرههایش را نتواند جایی وا گوید. جفا بر جسم است که نتواند از رنج و شادی سفرهایی که در دورانی نه چندان دور داشته است سخنی بگوید. نمیشود که اتفاقاتی که بر آدم گذشته است جایی گفته یا نوشته یا خوانده نشوند. باید خاطرهها جایی نوشته شوند. مگر نه؟
در تمام این سالها حتی برای یک لحظه هم به ذهن من خطور نکرده است که تو حق نداشتی. پس احتمالا به من حق میدهی که بخواهم دربارهی ماجرایی که آن روز و روزهای بعد از آن بر من گذشت بنویسم.
از آخرین باری که در یک روز، دوبار تلفن من را به صدا در آورده بودی مدتها گذشته بود. تقریبا نمیتوانستم آخرین بارش را به خاطر بیاورم. اینبار اما مصممتر از همیشه به نظر میرسیدی. من را خیلی بهتر و بیشتر از قبل میشناختی و نه تنها از درون من که از روالهای شغلی من نیز خبر داشتی. شاید به همین دلیل بود که وقتی به من زنگ زدی من توی یک جلسهی مضحک بودم که در یکی از اتاقهای یکی از خانههای یکی از کوچههای یکی از محلههای اطراف میدان ونک تهران برگزار شده بود. من تازه داشتم خودم را برای جواب نه دادن به آدمهایی که خیلی زود قرار بود به مشاورانی عالیرتبه ارتقا پیدا کنند آماده میکردم که تو زنگ زدی.
احتمالا جملههایی را که به من گفتی از قبل اندیشیده بودی. من اما فقط میتوانستم پیشنهادی را که به من دادی بپذیرم. این نوع پیشنهادها را به این سادگیها نمیشود رد کرد. یعنی میدانی، دست کم تو میدانستی که من در آن لحظه آمادگی رد کردنش را ندارم و در نتیجه من تابعی بودم که از قبل خروجی آن معین بود. یک موجود قابل پیشبینی! و تازه اگر هم امیدی برای فرار میبود جملههای آخرت دیگر جای هیچ تردیدی برای پذیرفتن دعوت باقی نگذاشتند. جملههای آخر را با همان بیقیدی و خونسردیای گفتی که خصوصیت همهی فاتحان مغرور است. مطمئن بودی. مطمئن.
و البته حق داشتی.
آن میزگرد کذایی و آن پاسخ محتوم من به حضرات که با تلفن یا بی تلفن تو به هر حال همان «خیر» میبود انگار تبدیل به یک نقطهی عطف شد. پردهها فرو میافتاد و قرار بود من برای اولین بار با خودم آشنا شوم. تعجب میکنی؟ از تو بعید است… تو را باهوشتر از اینها میدانم. حتما باید دانسته باشی که ماجرای تلفن آن روز و شبانهروزی که به دنبالش آمد و بعد چندین شبانهروز بعد از آن برای همیشه هویت من را برای خودم آشکار کرد.
نقطهی عطف. نقطهی عطف. محلی که منحنی تقعر خود را عوض میکند. لجظهای که زندگی آدم شکم میاندازد و از این رو به آن رو میشود. این گونه است کارکرد نقطههای عطف. این گونه است کارکرد تلفنهای از پیش تعیین شده که مخاطب را در برابر یک جبر ساعتوار محض به تسلیم وادار میکنند.
تصمیم گرفته شده بود. زمان قرار بود در چند شبانهروز بعد متوقف باشد. هیچ گریزی نبود. میزگرد مدتها بود به پوچی رسیده بود و من در آستانهی در داشتم با دستهای کلیشهای و لبخندهای بدرقهی از سر ادب کلنجار میرفتم. اما زمان ایستاده بود. در تمام لحظاتی که من داشتم ماشین را روشن میکردم و آینه را تنظیم میکردم… کمربند ایمنی را میبستم یا راهنمای حرکت را میزدم، زمانی در کار نبود. لحظهها همانطور متوقف مانده بودند برای تو که آن حرفها را به من زده بودی و میدانستی که از آن لحظه به بعد من خودم را چنان که بودم شناخته بودم. تو دانسته بودی که ساعتها برای من خواهند ایستاد و من در نظمی ساعتوار مسیری از پیش تعیین شده را خواهم پیمود. شاید برای همین است که کل آن لحظهها، همهی ساعتها و روزهایی که طبق تقویم میبایست گذشته باشند و آن همه مسیر و خیابان و بعد سیر گریز ناپذیر وقایعی که برای من و تو رقم خورده بود را من در یک فریم ایستا درست مثل یک عکس، به خاطر میآورم. یک فریم نه بیش و نه کم. تمام آن لحظهها چنان بیزمان گذشته بودند که به راحتی امکان داشت کلشان را در یک جستار بینایی-بویایی-شنوایی-ذهنی ثبت کرد.
و این دقیقا همان چیزی است که در ذهن من ثبت شده است.
و البته که تو حق داشتی.
بازتاب: لینکهای روز: بازخوانی یک نقطه به نام عطف « بامدادی